حدس بزن !

با کمی تغییرات نگارشی !

اکنون برای تو مینگرام ای دوست

اگر روزی اتفاقات تلخ برایت مستدام بود ، اطرافیانت را به بدی نشناس

هیچ گاه از دیگران هیچ انتظاری نداشته باش به طوری که باعث شود کاری به کسی نداشته باشی

برایت آرزومندم اگر روزی دیگران را به بدی شناختی با آنها به خوبی تعامل داشته باشی

از خداوند برای همه مان آرزوی سعه صدر میکنم

قطعا این دنیا محل عذاب یک مومن میباشد  و باید برای تحمل این مکان با آن سوخت و ساخت .

امیدوارم هنگام سوختن با دیگران تعامل نداشته باشی

امیدوارم همه اطرافیان تو را به جای سوختن مشغول ساختن ببینند و از تو بیاموزند

تمامی اینها حرفهایی بود بر التیام نوشته های تلخت

دوستدارت ...

سجاده زردوز

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست / سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟ / اندیشه سیال من ای دوست کجا نیست؟!
از شدت اخلاص من عالَم شده حیران / تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده / از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست
یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است / هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟ / چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم / محراب به یاد خم ابروی شما نیست
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد / تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست
از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم / در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

قانون سوم نیوتن

تو 10 سالگي :

به به چه بچه نازی - " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو 15 سالگي :

چقدر شیطونی میکنی بچه - " ولم کنين "

تو 20 سالگي :

بچه اینقدر یه دنده و لجوج -  " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"

تو 25 سالگي :

بچه های مردم رو نگاه ، واقعا نوبره والا -  " بايد از اين خونه بزنم بيرون"

تو 30 سالگي :

آفرین تازه داری آدم میشی  - " حق با شما بود"

تو 35 سالگي :

به خیال خودمون بچه بزرگ کردیم دستمون رو بگیره - "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو 40 سالگي :

بی خیال دنیا و فرزند و ... ما که خیری ندیدیم - " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو  هفتاد سالگي :

از اون دنیا اس ام اس میاد ، دیدی حق با من بود همیشه - " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!


نتیجه میگیریم انسان زمانی پادشاست که چیزی نخواهد !

فرزند باشی یا والد فرقی ندارد

به مجرد داشتن خواسته و پافشاریت از دیدگاه طرف مقابلت طرد خواهی شد

یک توئی

«بودنِ آدمی »به خلوص !خالص شدن برای او بروی او ،

اخلاص ، «یکتایی»!

آری ، یک توئی !

خدایا اخلاص، اخلاص، من می دانم ای خدا، می دانم كه برای عشق زیستن و برای زیبایی و خیر مطلق بودن، چگونه آدمی را به مطلق می برد، چگونه اخلاص این وجود نسبی را، این موجود حقیقی را كه مجموعه ای از احتیاج هاست و ضعف ها و انتظارها و ترس ها مطلق می كند، در برابر بیشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطرها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تكیه گاه ها و امید ها و توفیق ها و شكست ها و شادی ها و غم های همه حقیر، كه پیرامون وجود ما را احاطه كرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند و همچون انبوهی از گرگ ها و روباه ها و كركس ها و كرم ها بر مردار وجود ما ریخته اند، با یك خود خواهی عظیم انقلابی، كه معجزه ذكر است و زاده كشف بندگی فروتنانه ی خویشتن خدایی انسان است،  ناگهان عصیان می كند، عصیانی كه با انتخاب تسلیم مطلق به حقیقت مطلق فرا می رسد و از عمق فطرت شعله می كشد، سپس با تیغ بوداوار بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی مجرد می شود و آنگاه از بودا هم فراتر می رود و با دو تازیانه نداشتن و نخواستن همه آن جانوران آدم خوار را از پیرامون انسان بودن خویش می تارند و آنگاه آزاد، سبكبال، غسل كرده و طاهر، پاك و پارسا، خود شده و مجرد و رستگار، انسان شده و بی نیاز،به بلند ترین قله رفیع معراج تنهایی می رسد.

کار ما

بگذریم از همه این ها راستی یادم رفت

من گمان میکردم
نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد.
من حلالیت بسیار که باید طلبم
من گمان می کردم مثل هر دفعه قبل
باز بر می خیزم من از این بستر بیماری و تب
راستی یادم رفت من حسابی دارم که نپرداخته ام
قهرهایی بوده است که مرا فرصت آشتی نشده است
می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر فرصتی را بدهی؟
او به آدمی گفت: این دگر ممکن نیست.
واگر هم بشود وعده ی بعدی دیدار تو باز بار سنگین تر
و حسابی بسیار که نپرداخته ای
دم در منتظرم زود تر راه بیافت.
روح مهمان تنم چمدانش را برداشت
گونه ی کالبدم را بوسید
پیکر سردم را بر جای گذاشت
رفت تا روز حساب نمره اش را بدهند
چشم من خیره به دیوار بماند
دست من از لبه ی تخت به پایین افتاد
قلبم آرام گرفت نفسی رفت و دگر بار نیامد هرگز
دکتری هم آمد با چراغی که به چشمم انداخت
خبر رفتن من را به عزیزانم داد
و چه غوغایی شد یک نفر جیغ کشید
خواهرم پنجره را بست که سردم نشود
یک نفر می گفت :خبر باید داد که فلانی هم رفت.
مادرم گوشه تخت زانو زد سر من به بغل سخت فشرد
چشم هایم را بست گفت :ای طفلک مادر اکنون
می توانی که بخوابی آرام
یاد آن بچگی ام افتادم که مرا می خواباند.
باز خواباند مرا گرچه بی لالایی
پدرم دست مرا سخت فشرد و خداحافظی تلخی کرد
خواهرم اشک به چشم ساک مرا می بست
رادیویی کوچک ولباسی که خودش هدیه نمود
شیشه قرص ودوا به تردیدی انگشتری را نستاند
جا نمازم بوسید گوشه ساک نهاد
و برادر آمد : کاش یک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر چشمهایم را بست
او صدایم می کرد که چرا خوابیدم
اندکی بر خیزم
تا که جبران کند او
اشک بر روی پتو می بارید
گل مهری دیگر به چنین بارش ابر
فرصت رویش بر سینه ندارد افسوس
یک نفر آمدو او را برداشت و بدو گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب است
من که مدتها بود گرمی دست برادر را
احساس نمی کردم هیچ
باورش شد که مرا می خواند و دلش سخت مرا می خواهد
یک نفر تسلیتی داد و مرا برد که برد
صبح فردا همگی جمع شدند
با لباس های سیاه پیکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاک
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفرآخرتم افزودند
اشک در چشم کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای همه از خوبی من می گفتند
ذکر اوصاف مرا که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گرچه دیر است ولی فهمیدم
که عزیز است برادر اگر از دست برود
وسفر باید کرد که بدانی که ترا می خواهند
دستتان درد نکند ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود ، کجی روبان هم ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان، که بیایند بر آن مجلس سوگ
دل من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز وگداز
که بدانند همه ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب که بیاییم انجا
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را می دیدم
همه آنهایی که در ایام حیات من نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ از من می گفت حس کمیابی بود
از نجابتهایم، از همه خوبیهام
و به خانم ها گفت اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم دوستانی دارم
همه شان آمدند چه عذادار و غمین
من نشسته ام به کنار همهشان
وه چه عالی بودم همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم
خاطراتی از من که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم ا ز صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گر چه این مرگ مرا برد ولی گویا این مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت که انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است
خواست شعری خواند که یادش نیامد
حسرت وچای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند این اواخر دیدند
که هوای دل من جور دگر بوده است
اندکی عرفانی و کمی روحانی
و بشارت دادم که سفر نزدیک است
روح را خاصیت خنده نبود
یک نفر هم میگفت من و او چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او راز دلم را گفتم
وعجیب است مرا او سه سال است که با من قهر است
یک نفر ظرف گلابی آورد و کتاب قرآن
که بخوانند و ثوابش برسانند به من
گرچه برداشت رفیق لای آن باز نکرد
و ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا و به من فوتش کرد
اندکی سرد شدم
آنکه صد بار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست من کنارش رفتم
اشک در چشم عزادار و غمین خوبی ام را می گفت
چه غریب است مرا آنکه هر روز پیامش دادم
تا بیاید که طلب بستانم و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز
آمد آنجا دم در با لباس مشکی خیره بر قابی ماند
گرچه خرما برداشت هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان میکردم من ، من از او خرده ثوابی نتوانم که ستاند
آن ملک آمد باز
آن عزیزی که به او گفتم من فرصتی میخواهم
خبر آورد مرا میشود برگردی
مدتی باش در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد ترا خواهم برد
روح من رفت کنار منبر و به آرامی به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا میخواهند
فرصتی هست مرا میشود برگردم
من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت معذرت می خواهم خبری تازه
رسید ست مرا
گویا شادروان مرحوم زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب مضطرب رفت که رفت
یک نفر گفت که تکلیف مرا روشن کن
اگر او زنده است هنوز که باید برویم
اگر او مرد خبر فرمایید که خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزان دگر منعقد گردیده
رسم دیرین این است ما به آنجا برویم سوگواری بکنیم
عهد ما نیست به دیدار کسی کو زنده است دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است
نام تکلیف الهی به لبم بود چه بود ؟ آه یادم آمد صله ی مرحومان
واعظ آمد پایین مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چو سر گردید ذکر خوبی هایم همه بر لب خشکید
ملک از من پرسید؟پاسخت چیست بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت میمانی؟
چه سوال سختی ، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست مرده باشم با دوست
زنده باشم تنها مرده در جمع رفیقان عزیز
ناله ای زد روحم
و از آن خیل عزادار و سیه پوش عزیزم پرسید؟
که چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها سیه باشد؟
چرا ما در ذکر عزای یکدیگر از عشق می گوییم؟
به جای آنکه در سوگم مرا دریابی از گریه
کنون هستم مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم نا خوشایندی است در سوگ عزیزان یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر به نیکی ذکر هم گفتن
اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست
ترا می خواهمت ای دوست
جوابم بشنو ای زندگی
نمی خواهم ترا بی دوست
خوشا بودن کنار دوست ،خوشا مردن کنار دوست

در روزگار ِ جهل ، شعور ، خود ، جرم است !

روزی که ملاک انتخاب ... ، فارسی وان بود !

در لای چرخ کالسکه

در لای عین چرخ کالسکه

در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه

در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار

بسی رنج بردیم در این سال سی

که رنج برده باشیم فقط، مرسی