این فتنه کار توست

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست / وین جان بر لب آمده در انتظار توست
در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست / جز باده ای که در قدح غمگسار توست
ساقی به دست باش که این مست می پرست/چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست
هر سوی موج فتنه گرفت است و زین میان / آسایشی که هست مرا در کنار توست
سیری مباد سوخته ی تشنه کام را / تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست
بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد / ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت / این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبرکن که برآید به کام دل / آن آرزو که در دل امیدوار توست
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳ ساعت توسط سینا ساعی
|
این کلمات را یکایک کنار بزن