
دستهای خیس وضوی من درست در حالی که عقربه های ساعت 5:30 صبح را به چشمانم نشان میدهند چنان بر روی کاغذ میلغزند تا به خاطر من بیاورند که شیوه ی من این است تا وقتی طاهر نبودم هرگز دست به قلم نخواهم بود و امروز ...
امروز قبل از اینکه دستهایم به قلم آغشته شوند چشمانم ساعتها گریستند . آرام و بی صدا با بغضی قدیمی .
یاد خاطره ای افتادم که بر میگردد به 1 سال قبل.
شهری که در آن هستم خاطرات فراوان به همراه پستی و بلندی های زیادی را برایم به ارمغان داشته ، شاید این داستان رابطه ای به موضوع هفت گناه کبیره نداشته باشد اما از آنجا که ما برای وصل کردن آمدیم این را هم به آن وصل میکنیم !
به قول شاعر گفتنی همه روزهای خدا مدتی برایم سه شنبه بود.
سه شنبه ها که میشد موقع اذان صبح بلند میشدم و به سمت پارکی که وسط شهر بود قدم میزدم . نزدیکهای طلوع خورشید میرسیدم به پارک ، کارم این بود که روی نیمکتی که زیر درخت بلند و تنومندی که تقریبا کنج و گوشه ی پارک بود بشینم و هر از چند گاهی هم با خودم کتابی میبردم تا اندکی مطالعات نوش جان کنم ، پس از گذشت چند هفته هر روز نیم ساعت بعد از حضور من پسر جوانی تقریبا هم سن و سال خودم میومد و چند نیمکت اونطرفتر مینشست و به فکر فرو میرفت .
تیپ ، ظاهر و سر و وضعش ساده بود آرام قدم میزد و همیشه سر به زیر بود میومد و آروم مینشست و سرش را به زمین مینداخت و فکر میکرد .

و اما من که اعتیاد به کنجکاوی بی حد و اندازه ای تمام اندام و جوارح من را فرا گرفته بود خوب به حرکات و رفتارش زیرکانه چشم میدوختم ، چرا که برایم جالب مینمود برای اولین بار در کاری شریک داشتم ، آن هم درست با حرکات و رفتارهای خودم !
گاهی که خسته میشد یک پایش را میگذاشت رو آن یکی پایش و دستش را زیر چانه اش میگذاشت و در حالی که سر به زیر بود آرام سرش را طوری تکان میداد ، انگار دارد از چیزی تاسف میخورد . فقط یک بار و در یک آن نگاهمان به هم دوخته شد و فورا رویش را برگرداند و من خشکم زد ، چنان درد و ناراحتی و رنج و ناله و فریادی را در عمق نگاهش خواندم که قابل وصف نیست.
انگار از چیزی میرنجید ، انگار وجودی ، کاری ، حسی ، نگاهی او را میرنجاند که اینگونه در فکر قوطه ور میشد و هیچ چیز اطرافش را به حریم خلوت خودش راه نمیداد ، انگار نه انگار که در این دنیا زندگی میکند.
خلاصه هفته ها بدین گونه سپری میشدند و من از نگاه کردن به همنوع خودم هر هفته سیراب میشدم و چنان درسهایی را از رفتار و روحیاتش آموختم که برایم درسهایی تازه و نو مینمود . اما برای مدتی دیگر او را ندیدم ، هفته ها گذشتند و خبری از او نبود ، چند ماه گذشت تا اینکه یکی از روزها وقتی که سوار اتوبوس در حال بازگشت به خانه ، غرق فکر و خیالات بودم ، صدایی از روبرو مرا مورد خطاب قرار داد :
شما همان کسی هستید که سه شنبه ها می آمدید به پارک ؟
و من که متعجب بودم ، آرام سرم را بالا گرفتم و نگاهی پر از سوال را نثارش کردم
گفت : من همان پسر هستم که چند نیمکت از شما دورتر مینشست ، مرا به یاد دارید؟
هر چقدر در عمق ذهنم کنکاش کردم نتوانستم تشابهی بین آن و این برقرار کنم ، دیگر از آن نگاه ، از آن بینش ، از آن عمق معرفت ، از آن درک متقابل و از آن چشمها خبری نبود .
نگاهم را قطع کرد و گفت همه چیز عوض شده ، لابد تعجب کردید ، آن روزها حال و احوال درستی نداشتم ، دچار مشکلی بودم که نیاز به خلوت داشتم اما الان خیلی سرحال و شادابم ، دیگر مثل آن موقع دپرس و افسرده نیستم و ادامه داد که راستش چند ماه قبل ...
و ...
و ...
...
و دیگر صدایی به گوش من نمیرسید
سکوت
و سکوت
و من کر مطلق شده بودم ، انگار دیواری بین من و او بود ، انگار روح من از کالبد وجودم پا به فرار گذاشته بود ، انگار فرشته ای مانع رسیدن صدای او به من میشد انگار ... انگار دوست داشتم بمیرم.
یکدفعه سکوت مرگبارم با نهیبی فرو شکست ، : حواستان هست ؟
نگران و دستپاچه با لبخندی زیرکانه سرم را به علامت تایید تکان دادم و بعد از اندکی سکوت و نگاه آغشته با تاسفی از او خداحافظی کردم و پیاده شدم و بقیه ی راه را قدم زدم ...
قدم زدم ، قدم زدم و اینقدر آن روز قدم زدم که ...
ادامه دارد ...
نوشته شده توسط سینا ساعی در جمعه 8 آبان1388 ساعت 6:11 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
زندگانیم و زمین زندان ماست / زندگانی درد بی درمان ماست راندگانیم از بهشت جاودان/ وین زمین زندان جاویدان ماست گندم آدم چه باما کرده است / که آسیای چرخ سرگردان ماست جسم قبر و جامه قبر و خانه قبر / باز لفظ زندگان عنوان ماست جمع آب و آتشیم و خاک و باد / این بنای خانه ی ویران ماست نور را مانی ، که اندر لانه ها / روز باران هر نم طوفان ماست احتیاج این کاسه دریوزگی / کوزه آب و تغار و نان ماست آبروی مابه صد در ریخته است / لقمه نانی که در انبان ماست جز به اشک توبه نتوان پاک کرد / لکه ننگی که بر دامان ماست میزبان را نیز با خود می برد / مهلت عمری که خد مهمان ماست هفت گناه کبیره قسمت اول شاید گروهی زیبایی را در چیزی ببینند که خوششان بیاید و از چیزی که دلشان را بزند و یا تنها باعث اندکی اندوهشان بشود سریع و مجرد آنرا مطلق بد مینامندش و از او دوری میکنند. اما آن چیزی که دیگران بدش بنامند و از آن دوری کنند و یا باعث اندوهشان شود و یا تنها لحظه ای تنها ثانیه ای باعث به خود آمدنشان بشود و از خودشان و آنچه هستند ناراحت شوند کنجکاوی عجیب مرا طوری برمی انگیزد که شبها خواب را از چشمان من طوری میرباید که تا وقتی راه حل درک و بازشناختنش را پیش چشمانم نگذارم خواب را به من هدیه نمی دهد. و این است زندگی من ، این است بهانه من. تنها چیزهایی که دیگران را غمگین و یا به قولی افسرده و به حقیقت وجودشان آشنا میکند مرا نیک و پسندیده می آید. گاهی اوقات سرگرمی ، گاهی اوقات دوست ، گاهی ورزش ، گاهی صبر ، گاهی فکر و خیلی از گاههای دیگر زندگی مرا فراگرفته اند اما تنها چیزی که از خدای خود میخواهم این هست که مبادا در گاهی از گاههای زندگی من آن کارها مرا از خویشتن حقیقی خویش که دیگران از فکر کردن درباره اش در هراسند در تنهایی خویش غافل کنند. و آن غفلت هست که دست و پای هر کسی را در دنیای امروز به زنجیری کشانده است. اما در این دنیا مرا کارهایی هست دارای اهمیت بسیار والایی که مرا از غفلت خویش آگاه میکنند و چنان نهیبی به روحم میزنند که هر لحظه اش تجربه ایست به اندازه ی سالیان سال. اولین آن تنهاییست ، دومین مطالعه ، سومین نوشتن ، چهارمین مهر ، پنجمین صبر ، ششمین سکوت و آخرین و کاری ترین آنها عبادت. و اینها تمامی دردهای دنیای من هست. دردهایی که درمانی عظیم و معجزه آسا را برای من به ارمغان دارند. هفت جهاد اکبر برای دوری از هفت گناه کبیره غرور، طمع ، شهوت ، خشم ، شکم پرستی ، حسد و تنبلی و این جهاد کار هر روز و هر لحظه من است ادامه دارد ...

نوشته شده توسط سینا ساعی در شنبه 2 آبان1388 ساعت 20:46 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
خدایا : مگذار که ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، با حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند .
که : دینم در پس وجهه دینی ام دفن شود
که : عوامزدگی ، مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد
که : آنچه را حق می دانم به خاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم . . .

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو / پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو / ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت / آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم / گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است / گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد / گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال / خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

زمانی که هر فردی تنها میشود ، در تنهایی خویش یا او به کاری مشغول میشود و یا کاری به او !
اما این که چگونه خود را وقف کاری باید کرد را باید آموخت ، بطوری که آن کار به انسان آرامشی را هدیه دهد که در هنگام مرگ حداقل بهانه ای برای زیستن خویش با خود به یدک کشیده باشد.
سخت نویسی سخت است و حقیقت نویسی از آن سخت تر.
جایی که من تمامی شش شهر عشق را پشت سر گذاشته بودم ، جایی نبود جز جهان امروز اطرافم ، جایی که هر انسانی در آن زندگی میکند ، اما هفتین شهر ، جایی که نه میدانستم چه چیزی در انتظارم هست و نه میتوانستم حدس بزنم برایم گنگ بود ، جایی پنهان و خفته به نظر میرسید و جایی را برای جستجو سراغ نداشتم ، تنها من بودم و ضمیری و دانسته هایی از جنس نصیحت.
نمیدانم چه بود ، هر چه که با خود بیشتر کلنجار میرفتم ، بیشتر گنگ و متحیر میشدم ، هنوز نمیتوانستم حدس بزنم دیگر چه چیزی مانده که باید آنرا بیابم یا بیاموزم ، من در تنهایی خود باید چه چیز دیگری را میافتم ،
و اینبار از شدت فقر ، فقر تنهایی ، فقر دانش معنوی ، فقر کوچک بودن و بنده ای عاجز بودن جز اشک و ناله در پیش روی خود راهی نمی دیدم ، شش شهر را پشت سر گذاشته بودم و مثل اینکه اجازه ی ورود به آخرین درگه عشق را نداشتم.
و همچون سائل و درمانده ای عاجزانه بر درگاه وجود کبریایش تمنا می کردم که مرا راهبر باشد که گر او نخواهد دگر هیچ چیز افاده نخواهد کرد.
و اما خدا
آری خدا
این حس ماورائی در وجود من همچون نهالی نو پا ناگهان و آرام قد بلند کرد و چشمان غرق در اشک مرا با حس و آرامشی عجیب پاک و باز کرد .
این خدا بود که مرا آنگونه به دنبال خویش کشانده بود و من باید با تمامی اسرار و رموزی که هر روحی برای کمال به آن احتیاج دارد از نزدیک نزد استادی می آموختم ، همیشه و هر جا ، در هر لحظه در من بود ، با من بود ، ناظرم بود ، چنان حکومتی در درون من برپا کرده بود که جز قوانین او را برای اداره آنجا نمیتوانستم رعایت کنم . اما چه باید میکردم ، منی که تازه شروع کرده بودم ، شروعی در جهت اصلاح ، شروعی از نو برای آنگونه بودنی که او از من میخواست .
و این فنا بود ، بی خودی بود ، سائل بودن درگاه او بود ، که در هر کاری در ابتدا باید در درون خویش خواست او را ملاک قرار میدادم .
گاهی انسان باید درنگ کند ، وقتی قدرتی مافوق خود میبیند که تمامی آنچه هست و نیستش را دربرگرفته اندکی درنگ جایز است ، و من در آنجا متعجب و با بهتی عجیب زانو زده بودم ، در برابر عظمتش ، در برابر تمامی قدرت لایتناهیش و در مقابل تمامی آنچیزهایی که درکش نمیکردم ، سجده را اینبار هرچه نزدیکتر با خاک حس میکردم ، فنا را ، بی خودی را ، که نباید دگر خودی در من وجود میداشت ، و این بی خودی و غرق شدن در او بود که باید در آن لحظه ، در آن سجده ی اول ، در خود میپروراندم ، سجده ی اول بعد از شناخت ،
شناخت ، شناختی که آرامش را برایم به ارمغان آورده بود، آرامشی که در تمام مراحل زندگی به دنبالش بودم .
و در آن لحظه و برهه از زمان در آن سجده ی یکتا و مجرد که روح مرا از تمامی تعلقات گذشته جدا کرد ...
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
پایان

نوشته شده توسط سینا ساعی در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 21:51 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
عیسی مسیح بر راهی می گذشت ، نابینایی که از درد نادیدن می سوخت ، بر دامنش چنگ زد و از دل فریاد میکشید و می گریست و ضجه می زد و رها نمیکرد . عیسی دستش را گرفت و بر پایش داشت و گفت : « نیروی ایمانت تو را شفا داد »
قسمت هشتم بسان مصرع این جهان کوهست و فعل ما ندا ، هر دمی را بازگشتیست ، و من در آن دم نخست که به خویش بازگشتم ، زندگی پیشین خویش را همچون مسخی عجیب و دردآلود می دیدم ، آلوده از دردی که الان آن را حس میکنم که در آن زمان هیچ حسی نداشتم . اما آنچه بودم مقدمه ای بود بر آنچه هستم و با همه ی اوصاف این راه که من پیموده بودم برایم نیک پسندیده و مفید بود ، حال فهمیده بودم و به این شناخت رسیده بودم که دانش و یگانگی جهان همچون خون در رگ هر انسانی روانند و هر کسی در درون وجود خود پرنده ای بلند پرواز دارد که بسته به اعمال خود آن را به هر جهتی که خودش برمیگزیند آزاد می کند. راه وسرنوشت ناشناس و شگفتی بود ، هر چه که بیشتر به چگونگی اش فکر می کردم بیشتر لبخند میزدم چه بسا که گاهی به ناچار باید خندید و گذشت . شاید باید لغزش و دل مشغولی و پندارهای پوچ و انوده های بی فایده را می گذراندم تا به نقطه ی صفر برسم و دوباره از نو آغاز کنم . براستی که باید نومیدی را می چشیدم و باید تا ژرفترین ژرفای اندیشه فرو مینشستم تا به عظمت خلقت خویشتن خویش و روح قدسی خود پی ببرم. هرگز هیچ راهی ، هیچ مسیری و هیچ عملی مرا اینچنین تازه و نو نساخته بود . حال ، همه چیز را دوست می داشتم ، به همه چیز که می نگریستم از مهرش شادمان میشدم و چنان می دیدم که اگر پیش از آن چنان ناخوش بودم از همین بوده است ، از همین که نمی توانستم به هیچ کس مهر بورزم. دیگر پیمانه ی وجودم در حال لبریز شدن بود ،یکسو نگریستن در من ریشه دوانیده بود و همچون مسافری تنها در تنهایی بی کران خویش در هر دم و بازدمم ذکری بود از خالقم .ششمین شهر عشق د تنهایی من جا داشت ، جایی که تنها من بودم و من بودم و من . یکتایی ، یک تویی و در والاترین حالت کلمه ، سلوک را لمس می کردم ، سلوک به سالک نیاز دارد نه به عابد و زاهد و من برای سالک شدن نیاز به زمان داشتم و این زمان نبود که همه چیز را برایم حل می کرد ، این من بودم که انتخاب می کردم زمان را چگونه حل می کردم . در نجواهای شبانه ، روح من از تنگنای بستر خویش که مرا در خود میفشرد ، بیرون می آمد و در سطح بازتری که هر چه به اصل خویش نزدیکتر میشد ، خود را میگستراند و آرام و آهسته و ساکت و سرشار از مهر و لطافت و مهربانی لطیف و لبریز از اطمینانی عجیب به سوی اصل و منشاء خویش پیش میرفت و از تسلیم ، تسلیمی که هیچ چیز آن را آشفته و دگرگون نمی ساخت بیم و ترس نداشت. و من حس میکردم ، با تمام سلولهای وجودم ، با تمامی ذرات ناشناخته ی درونم ، نمی دانم چه بود ، اما همچنان که حلاج خدا را حس کرد و سلمان محمد را و آن بیمار یونگ را و یونگ بیمارش را و دانته ویرژیل را و مولانا شمس را و هیچ کس علی را و علی هیچ کس را من در آن کنج خلوت تنهایی خویش حس غریبی داشتم و چیزی را حس می کردم که برایم تازگی داشت. در آن لحظه همه چیز آرام می گیرد و دوییت به پایان میرسد و جای خودش را به وحدت و یگانگی می دهد و یقین و ایمانی که پس از هر رسیدن و هر وصال و نیل و حلول و یافتن ایجاد می شود در روح دمیده می شود. ادامه دارد ...

نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 8 مهر1388 ساعت 13:3 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند / ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود / ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم / وانگه همه بتها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم / چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری / یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو / چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید / با مهر تو همرنگم با عشق تو همبازم
در خانه آب و گل بیتوست خراب این دل / یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم
قسمت هفتم
تند و سریع پاهایم را از یکدیگر دور می کردم بطوری که حتی شمردن گامهایم برایم دشوار بود ، سرگردان بودم و تنها یک چیز را خوب می دانستم ، باور داشتم که نمی توانم به آن زندگی گذشته ی خود که چند سالی از عمر مرا ربوده بود بازگردم ، در برهه هایی از زندگی ، انسان فقط می تواند بر عقلش اکتفا کند ، ارسطو ، سقراط و تمامی عقلیون و استدالیون آمدند که تنها یک چز را بگویند : دفع ضرر و خطر احتمالی برای عق واجب است و تنها این استدلال بود که گاهی در هنگام نبود عشق در وجودم مرا راهبر به سمت هدفم بود.
رها بودم و چیزی در جهان اطرافم نبود که مرا به سمت خود بکشاند و یا به ضمیر من اندکی احساس شادکامی و آسایش ببخشد. از جان و دلم خواستار فراموشی ، آسایش یافتن ، آرامش و یا حتی مردن بودن.
دعا می کردم و تنها دعا بود که به خویشتن من در آن لحظه آرامش عطا می کرد ، براستی که زمانی برای هر انسان فرا می رسد که تنها دعا به دادش می رسد ، تنها دعا !
دعا می کردم هر چه زودتر این بازی شگفت برایم تمام شود ، آرزو می کردم که کاش رعدی از آسمان میزد و مرا با خود به جهانی دیگر می برد ! کاش حیوانی می آمد و مرا می درید ! کاش زهری می نوشیدم که مرا از یاد همه چیز می رهانید و مرا به خوابی عمیق و سنگین فرو می برد که بیداری نداشت!
در درون خود کنکاش می کردم و خویش را اینگونه سوال پیچ می کردم که آیا هیچگونه پلیدی یافته می شد که بدان دست نیازیده باشم ، یا هیچ لکه ای بر روان من نباشد ، آیا تلاش برایم فایده ای داشت ؟ آیا از نو دم زدن و شروع کردن شدنی بود ؟ تا به آن روز فقط چند کار تکرار میشد و بس ، نفس کشیدن ، گرسنگی کشیدن ، رنج کشیدن ، صبر کشیدن ، سرما و گرما کشیدن و خیلی از کشیدن های دیگر بعلاوه ی خوردن و خوابیدن که در همه ی موجودات عالم بشری مشترک است.
به رودی رسیدم ، دو دلی ، خستگی و گرسنگی مرا ناتوان ساخته بود ، سخت فرسوده و خسته ، سر را بر ریشه های درختی کنار آن رود نهادم و آرام چشمهایم را فرو بستم و به فکری ژرف فرو رفتم ، از خود می پرسیدم که چرا پیشتر روم و یا اصلا دیگر باید دنبال چه چیز برم ؟ دیگر آهنگی نبود ، دیگر ذوق و شوقی نبود ، آری دیگر هیچ چیز نبود مگر تک آروزی دور ریختن تمامی این اتفاقات و شهرهای عجیب و غریب .
کم کم خودم را به آب نزدیک و نزدیک تر می کردم ، همه ی وجودم از این خواهش مملو شده بود که خود را رها کنم و در آب فرو روم و آنگونه از همه چیز تهی شوم که دیگر هیچ چیز را لمس نکنم و در آن لحظه ترس از تهی بودن بود که تمامی وجود مرا فرا گرفته بود.
گذشته را پوشیده از بد سگالی و بسیار دور و سخت بی ارزش می دیدم و چنان سخت و سنگین به هراس افتاده بودم که پی مرگ می شتافتم و این آرزو و خواهش کودکانه چنان در من نیرو گرفته بود که آرامش و آشتی را با نابود ساختن تن خود می جستم.
آرام خودم را رها کردم و کم کم همه چیز از جلوی چشمان ناپدید شد.
خوابی ژرف بود که در آن خوابی ندیده بودم ، چند گاهی بود که چنان خوب و کافی نخفته بودم ، پس از چند ساعت خواب که بر من انگار ده سال گذشته بود نوای نرم گذار آب را بازشنیدم، نمی دانستم چه چیز مرا بدانجا کشانده و یا اصلا کجا هستم ، از جای خود بلند شدم و از شگفتی اطرافم متحیر ماندم آنگاه از دورترین جای روانم و از گذشته ی فرسوده ام آوائی بس حزین و راز آلود شنیدم ، و آن یک واژه بیش نبود و آن آغاز دوباره ، بخشش نیرویی عظیم و مضاعف را به روحم به ارمغان داشت.

روان خفته ی من ناگهان بیدار شد ، درون نا پایدار من از جایش بلند شد ، محکم و استوار ایستاد و آنچه را که از یاد خود برده بود به یاد آورد ، و آن تمامی چیزهای خدائی بود که مرا به آرامش فرا میخواند.
روان من با من به سخن گفتن می پرداخت ، به طوری که من تنها به کنجی خیره مانده بودم اما هر دو چنان غرق در صحبت بودیم که گویا سالیان سال هست که با هم آشنا و دوستیم .
و او اینگونه مرا از آنچه بر من گذشته بود نهیب می زد.
ای فرزند آدم زنهار از خویشتن خویش ، مبادا عنان امید و انگیزه ی خویش را از دست بدهی و نا امیدی بر تو فایق آید . توصیه های خالقت را آویزه ی گوشت کن تا که مبادا پا به بیراهه گذاری.
مراقب اعمال ، کردار ، افکار و گفتار خویش باش و سر به کار خود فرو بر و مبادا با کاری ، خویشتن خویش و یا دیگری را بیازاری . این را بدان اگر اندکی به آن نفس قدسی و روح خداوندی درونت آسیبی بزنی گناهی بس عظیم بر تو نوشته خواهد شد . بیندیش و مراقب باش که شیطان در هر لحظه برای گمراه کردن تو برنامه ای دارد ، برای گروهی پول ، گروهی زن ، گروهی فرزند ، گروهی عبادت جاهلانه ، گروهی علم کافرانه و گروهی هم غرور متعصبانه.
آری پنجمین شهر عشق در درون من جا داشت و من آن گمشده ی خویش را یافته بودم .انگار نیمه ی پنهان من خویش را بر من نمایانده بود بطوری که بعد از آن ، هر لحظه برایم انگیزه ای بود ، هدفی بود و آن خویشتنی بود که باید از آن مراقبت می کردم.
نوشته شده توسط سینا ساعی در چهارشنبه 25 شهریور1388 ساعت 3:16 موضوع زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد | لینک ثابت
منوی وبلاگ
درباره وبلاگ

این کلمات را یکایک کنار بزن
جز روحی کنجکاو در جستجوی حقیقت چیز دیگری نخواهی یافت
در یکی از روزهای خداوند برادرم به عالمی دیگر کوچ کرد
در یکی از روزهای خداوند من هم به همانجا خواهم رفت
هزار سال گذشت ، هزار سال دیگر نیز بگذرد
حال تصمیم با توست ، خواه ناخدا باش ، خواه با خدا
پیش از آنکه به سراغت بیایند ، بیاندیش که در کجای کاری !
اگر از من پرسی راست گویم راست ، قصه بی شک می گوید راست !
پاک باش ، پاک فکر کن و پاک عمل کن بی گمان سرنوشت تو هم خواهد شد پاک.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
زمانی که قلبم قلم بر دست برای معشوقش نقشی می نگارد
اشعار حاضر از شاعران غایب
جمله هایی در ظاهر کوچک اما در باطن بسیار بزرگ
نامه ی خدا به انسانها - GOD`s Messages to mankind
دوستان
مهندسان جوان
دایرة المعارف پیام نور رشت
نخستین عشق
نقش آفرینان
مرد بارانی
آيين مهر
پله پله تا معبود
آسمان آبی
قلب آسموني
سکوتی لبریز باریدن
خیال آسمانی
هنرهاي خدا
جاده ی زندگي
افسانه باران
مرگ پایان کبوتر نیست
کربلایی
باغ بهشت
معراج
طبرستان
سکوت شبزده
مدیریت بانکداری
از علـــــــم تا ایمــــــــان
پارسیان
راه شب
در هوای دوست
الهه آب
قالبهای مذهبی
آخرین نوشته ها
هفت گناه کبیره 2
هفت گناه کبیره 1
هفت شهر عشق 9 ( قسمت آخر )
هفت شهر عشق 8
هفت شهر عشق 7
هفت شهر عشق 6
هفت شهر عشق 5
هفت شهر عشق 4
هفت شهر عشق 3
هفت شهر عشق 2
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
سایر امکانات
^ بالای صفحه ^